رویایی ترین ساختمان جهان (عکس)

 
رویایی ترین ساختمان جهان
  
نویسنده : فهیم بخشی fahim bakhshi .birjand ; ساعت ۸:۱٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها :

سرکار خانم نرگس یوسفی شاعر توانای بیرجندی

سرکار خانم نرگس یوسفی

  متولد ۱۳۴۶ کارشناس ارشد زبان وادبیات فارسی واز فرهنگیان خوش نام بیرجند می باشد که  اشعاری بسیار زیبا و نغز می سراید.

با ارزوی بهترین ها برای ایشان و خانواده ی محترمشان نمونه هایی از اشعارشان را تقدیم میدارم

اتهام  ِ بودن

لحظه ای به یاد آور چشم انتظارم را

یک دهان بخوان آواز بغض بی قرارم را

پشت شیشه ها هر دم آه می کشم خود را

می نویسم آهسته اشک یادگارم را

با تو ای سحر امروز ، هم سفر شوم ای کاش

بیش از این نمی خواهم سرنوشت تارم را

اتهامِ بودن را زندگی نهادم نام

با که می توانم گفت غربت حصارم را ؟

با خطوط دلتنگی می کشم شباهنگام

روی دفتر شعرم نقشه ی فرارم را

روی کاج تنهایی آشیانه می سازم

باد اگر نلرزاند شاخه ی قرارم را

 

عکس تو

عکس تو را دوباره مجسّم کرد

مهتاب،روی برکه ی چشمانم

آتش گرفت و باز فروزان شد

خاکستر گداخته ی جانم

 

در کوچه های خلوت بی عابر

گویی کسی دوباره قدم می زد

ذهن دو دیده راه خیالش را

با اشک های خاطره نم می زد

 

لبریز  شد تمام دلم از شوق

دستان من دوباره تو را حس کرد

بوی عبورِ وهمِ زمستان را

مفتون عطر غنچه ی نرگس کرد

 

امواج سرخ فام شفق ما را

تا انتظار روشن فردا برد

از پشت بام اوج تمناها

تا بیکرانه ها به تماشا برد

 

سنجاق می زدی تو به موهایم

وقتی چو روزگار پریشان بود

آن شب درنگ لحظه ی دستانت

باران برای روح بیابان بود

 

با قهر می گشود دلم هر دم

آغوش آشتیّ صبورت را

شاید به هر بهانه کند باور

پیوسته سایه سار حضورت را

 

می گفت مثل صید به صیادش

آزادی دوباره نمی خواهم

در دام خود همیشه امانم ده

بیچاره ام که چاره نمی خواهم

 

کم کم به خواب رفت و سرش را باز

چون کودکان گذاشت به زانویت

او را حصار امن رهایی بود

آرامش میان دو بازویت

 

از ناله ی قلم به خود آمد باز

سر را ز روی دفتر خود برداشت

ای کاش هیچ گاه نمی دانست

بیهوده بود آن چه که می پنداشت

 

یک زن به لحن غربت سوزانش

آهسته شعرهای دلش را خواند

با یاد خاطرات تو اشکی سرد

پهنای صورتش همه را پوشاند

 

از قطره های شبنم اندوهش

گل های روی پیرهنش تر بود

رنج نهفته اش به یقین دانم

از تنگنای واژه ، فراتر را

 

انگار او  هنوز قدم می زد

امّا نه با تو با غم تنهاییش

هر چند رفته ای تو، نخواهد رفت

از یادها صداقت شیداییش

 

 

چه کسی سقف آسمان را بست؟

می کشم طرح دست هایم را

زیر بارانِ لحظه ی بدرود

برده با خویشتن وجود مرا

غرّش موج های وحشی ِرود

 

کاروان را بگو که برگردد

آی  من جا گذاشتم خود را

آی  ای همسفر ببخش اگر

طاق بالا گذاشتم خود را

 

پا به پای تمام خاطره ها

ابرها را گریستم بی تو

به امید ِ"اگربیایی " بود

لحظه هایی که زیستم بی تو

 

لیک در هاله ی فراموشی ست

زخم بال کبوتر دل من

بی تو از خود همیشه می پرسم

که ز بودن چه بود حاصل من

 

شامگاهان تمام هستی خویش

را  به ایمان نور بخشیدم

با تو در خلوتی به رنگ حضور

چهره از چشم غیر پوشیدم

 

شامِ قسمت به نام من ،  انگار

پرتو روشن ستاره نداشت

دست نامهربانِ تقدیرم

قفلِ غم را کلید چاره نداشت

 

چه کسی سقف آسمان را بست ؟

من نگفتم هنوز آمین را

کی چنین بی بهانه می رانند

پادشاهان ز خویش مسکین را ؟!

 http://sherekhorasanjonoobi.blogfa.com/post-8.aspx

  
نویسنده : فهیم بخشی fahim bakhshi .birjand ; ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها : نرگس یوسفی

فال حافظ

منـم کـه شهره شهرم به عشق ورزیدن
مـنـم کـه دیده نیالودم بـه بد دیدن
وفا کنیم و ملامت کـشیم و خوش باشیم
کـه در طریقـت ما کافریست رنـجیدن
بـه پیر میکده گفتم که چیست راه نجات
بخواسـت جام می و گفت عیب پوشیدن
مراد دل ز تـماشای باغ عالـم چیسـت
بـه دست مردم چشم از رخ تو گل چیدن
به می پرستی از آن نقش خود زدم بر آب
کـه تا خراب کنم نقـش خود پرسـتیدن
بـه رحـمـت سر زلـف تو واثقم ور نه
کشش چو نبود از آن سو چه سود کوشیدن
عـنان به میکده خواهیم تافت زین مجلس
کـه وعظ بی عملان واجب است نشنیدن
ز خـط یار بیاموز مـهر با رخ خوب
کـه گرد عارض خوبان خوش است گردیدن
مـبوس جز لب ساقی و جام می حافـظ
کـه دست زهدفروشان خطاست بوسیدن

  
نویسنده : فهیم بخشی fahim bakhshi .birjand ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها :

داستانی زیبا از فرهاد خاکیان دهکردی

 یک داستان کلیشه ای که نوشته نشد.
اصل ماجرا همین میز و صندلی ها هستند. همین ها که بعد از کلی این ورو، آن ور کردن و بعد از کلی کم و زیاد زندگی، هر کجا باشی باید بیای و بنشینی روی یک دست از آنها.
میز دونفره.
انگار همه چیز قرار است از همین جا شروع شود.
 یک میز است واین طرف و آن طرفش دو تا صندلی، حتما توی یک کافه. یک مرد نشسته این طرف. یک زن نشسته آن طرف. مرد دست راستش را روی میز گذاشته و زل زده است به زن که توی کیفش میان خرت وپرت ها دنبال چیزی می گردد. موهای مشکی مرد، زیر نور لامپ می درخشند.
زن سرش را بلند می کند و می گوید (( خوب؟... من اینجام.))
طره ی طلایی موها، راهشان را از گوشه ی شال قهوه ای پیدا کرده اند و ریخته اند توی صورتش.
مرد روی صندلی جابه جا می شود. همان جا دستش را به نوازش روی سطح صاف میز می کشد و می گوید:(( خیلی وقته! یک چیزی را... می دونی! می خواستم باهت حرف بزنم ولی فرصتش پیدا نمی شد.))
خوب حالا فرصتش پیش آمده است. همین میزو دو تا صندلی فرصتش هستند.
یا شاید جای دیگری یا همان جا، توی همان کافه. یک میز هست و دو تا صندلی. یک مرد نشسته این طرف و جای خالی یک زن نشسته است آن طرف.
مرد قهوه اش را مزه می کند. بعد هر دو دستش را روی میز می گذارد و مات می ماند به صندلی روبرو. صندلی حتما چوبی است و سرد و همین مرد هر روز می آید.کتاب هم با خودش می آورد.و بعد شروع به خواندن می کند.
توی همان کتاب که مرد می خواند هم میزو دو تا صندلی هست.اما حصیری اند و گرم. روی بالکن یک ویلای خوش آب و هوا، روبه دریا. وپرواز کردن مرغان دریایی دیده میشود.و یک قایق ماهی گیری آن دورترها.درست شبیه به تابلو هایی که عکس های محشر از دریا روی خود دارند.
موهای نم دار، طلایی و بلند زن، آرام در نسیم تابستان تکان می خورند.
.و حتما چشم انتظار است تا مرد از توی ساختمان نوشابه خنک بیاورد و بگذارد روی میز و بعد خم شود روی صورتش و آرام لب هایش را ببوسد. و بعد آفتاب دو نفرشان را داغ کند.
کافه شلوغ می شود و ردی از دود سیگار بالای تمام میزو صندلی ها را مه گرفته می کند. مرد دست می کشد توی موهای مشکی اش و کتاب را می بندد. سروصدای کافه گیجش می کند. ته مانده فنجان را، تلخ سر می کشد و جای خالی زن را همان جا، میان مه تنها می گذارد تا فردا.
میز چهار نفره.
چه انتظاری از یک میز و صندلی چهار نفره می توان داشت ؟
حتما یک میز را با چهار تا صندلی دورو برش گذاشته اند توی یک اشپزخانه، دوروبرش را هم پر کرده اند از کابینت های قهوه ای. وتوی کابینت ها هرچه هست، کاسه و بشقاب است و حبوبات و سویا برای مصرف همه ی خانواده تا آخر برج.
مرد با موهای جو گندمی اش همان جا روزنامه صبح را ورق می زند و زن دست هایش را که از شستن ظرف های دیشب خیس هستند با لباسش خشک می کند.
صدای موسیقی رپ، از توی اتاق پسر بزرگشان تمام خانه را می لرزاند.
مرد روزنامه را تا می کند. وهمراه با دست راستش روی میز می گذارد. و زیر لب غرغر می کند که: (( اعصاب برام نذاشته !))
و بعد بلند فریاد می کشد: (( کمش کن!... بیا اینجا! کار دارم باهات.))
زن توی کابینت میان خرت و پرت ها دنبال چیزی می گردد که می گوید:
((شر درست نکن سر صبحی! روز تعطیل هم آسایش ندارم!))
و بعد دختر کوچکشان را برای صبحانه صدا می زند.
حتما بعد پسر در اتاق را باز می کند. حالا صدای خواننده رپ کمتر از آن است که جایی را بلرزاند. بعد می آید می نشیند روی یکی از صندلی ها و جواب سلام خواهر کوچکش را میدهد. حالا هر چهار نفرشان دور میز نشسته اند.
مرد چنگ می اندازد به گوشه ی میز پلاستیکی قرمز. چشمهایش را میدراند و می گوید: (( این که نشد زندگی! خیلی وقت دنبال یه فرصتی می گردم تا باهات حرف بزنم.))
شاید میزو چهار تا صندلی دورش، تو یک رستوران باشند. و مرد خسته و گرسنه، کتابش را زده است زیر بغلش و آمده است تا نهار بخورد. فقط  همان میز و صندلی چهار نفره خالی است. می نشیند. و لحظه ای گوش می خواباند به صدای قاشق و چنگال ها که به کف ظرف های چینی می خورند. و همهمه ی مشتری ها.
کسی در رستوران اجازه سیگار کشیدن ندارد. مرد بعد از سفارش دادن غذا به صندلی های خالی دور میز نگاه می کند. و شانه هایش را بالا می اندازد.
کتاب و هر دو آرنجش را روی میز می گذارد. و شروع به خواندن می کند.
توی کتابش هم یک میز و صندلی چهار نفره است. دو دختر جوان و دو پسر جوان دورش نشسته اند.و بلند قهقه می زنند. دخترها، هر جفتشان لباس صورتی پوشیده اند و بازو هایشان لخت است. انگار که یکی هستند.
میز و صندلی ها را گذاشته اند توی یک آلاچیق و دوروبرش را گل های شمعدانی کاشته اند. توی کتاب، اطراف آلاچیق فصل بهار است. چهار نفرشان فقط برای غذا خوردن دور میز جمع شده اند و بعد از غذا هر کدام دست دیگری را می گیرد. می رود، آن جا زیر آفتاب و دراز می کشند و بعد شاید خیره بشوند به آسمان و رویا ببافند.
مرد از صدای آمدن پیشخدمت به خودش می آید. کتاب را می بندد. ظرف غذا را گذاشته روبرویش و آن طرف تر فقط سه صندلی خالی. مرد یک قاشق از ماست می خورد و عقب می کشد. دست می برد به موهای جو گندمی اش و محو میز و صندلی های خالی می شود.
میز شش نفره.
این میز های شش نفره موجودات عجیبی هستند.
این بار یکی از آن ها را با شش تا صندلی گذاشته اند. توی سالن یک خانه قدیمی. آنجا که سالن ال می خورد و بالای سرش یک لوستر پر زرق و برق از سقف آویزان است. اما لامپ های کم مصرف خانه را روشن کرده اند و لوستر خاموش است.
همان جا موهای سفید مرد زیر پرتو لامپ های کم مصرف بی رنگ به نظر می رسد. زن بر روی دورترین صندلی، روبروی مرد می نشیند.و بقیه خانواده، دخترو دامادشان و پسر و عروسشان روی بقیه صندلی ها نشسته اند.
مرد با دست راستش عینک را از چشم بر می دارد و روی میز می گذارد. دستش روی میز جا می ماند. و بعد به غذای بدون نمک و آب پزش نزدیکتر می شود. زن از آن طرف میز می گوید:(( باید بیشتر مراقب غذات باشی! ))
پسرشان لیوان نوشابه را سر می کشد و می گوید:((چند جا سر زدم. ... پرسیدم. می گن یه زوج را با هم نگه نمی دارن! باید پرستار بگیریم. ... کو پول؟!))
دخترشان سرو سینه اش را جلو می دهد و می گوید: (( ولی ما یه جا سر زدیم، گفتند فقط موقع خواب جداست. ...جای با صفایه ! ورزش صبحگاهی و گردش هم داره!... بلیط ما هم افتاد برای آخر ماه))
و بعد نگاه می کند به برادرش که همزمان سرش را به نشانه تایید تکان می دهد.
زن توی کیسه بغل دستش میان خرت و پرت ها دنبال چیزی می گردد.
مرد سرش را پایین می اندازد. دست هایش می لرزند. عینک را به چشمش می زند و می گوید:(( سر این ماجرا و قول قراری که با هم گذاشتیم... خیلی وقته می خوام یه چیزی بهتون بگم ولی خوب... فرصتش پیش نیومده بود.))
بعید هم نیست میز را با شش تا صندلی دورش که اینجا حتما فلزی اند و سفید، گذاشته باشند توی سلف یک خانه سالمندان و مرد آخر از همه سلانه سلانه همچنان که کسی انجا نیست تا صدای لخ لخ دمپایی هایش را بشنود، آمده است برای شام، می نشیند روی یکی از صندلی ها و انگار به آنهایی که نیستند سلام می کند. ظرف آش را کنار میز می گذارد و بعد روی کاغذ سفید شروع به نوشتن می کند.
می خواهد داستان شش تا جوان که دور یک میز نشسته اند تا شام بخورند را بنویسد. حتما سه تایشان دختر است و سه تایشان پسر.  بعد هی یکی یکی توی گوش هم پچ پچ می کنند و ریز می خندند.بیشتر دخترها با هم. با آن لباس های بندی و رنگارنگشان. زیر نور مهتاب نمیتوانی به راحتی فرقشان را تشخیص دهی. عین هم لباس پوشیده اند.شاید یکی از دخترها توی گوش دیگری به آرامی زمزمه کند که: (( ما واقعا خوشبخت هستیم. )) و بعد از شام پنج تایشان، حتما سه تا دختر و دو تا پسر هجوم بیاورند روی سر آن یکی که حواسش به پچ پچ دیگران نبوده و با جیغ و هیاهو ببرند بیندازندش توی استخر و بعد هم خودشان بریزند توی آب زلال و آب لیز بخورد روی تن هر شش نفرشان و بعد هر کسی دست جفتش را بگیرد و آرام همان جا در آب برود به کناری.
همین که آمد بنویسدشان برق سالن قطع شد. نشد بنویسد. دست برد طرف ظرف آش و کور مال کورمال جلو کشیدش. چند دقیقه بعد برق وصل شد موهای سفیدش را از جلو چشمش کنار زد. خودکار را که روی کاغذ گذاشت حواسش رفت به میزو صندلی های دوروبرش. هیجانی که برای نوشتن قصه آن شش نفر داشت از میان رفته بود. شروع کرد به نوشتن قصه میز و صندلی ها و اینکه می توانند دو یا چهار و یا شش نفره باشند.
پایان.
 اسفند نود/ ساری

  
نویسنده : فهیم بخشی fahim bakhshi .birjand ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩۱

نظریه ای در مورد تاثیر رتبه تولد در شخصیت افراد

فرزندان اول خانواده

نقاط مثبت:  آنها ذاتاً فرمانده به دنیا آمده اند. احتمالاً رئیس جمهورها، فضانوردان و مدیرعاملین همه فرزندان اول خانواده هستند. فکر می کنند که همیشه حق و اولویت در هر کاری با آنهاست. فرزندان اول به دو دسته تقسیم می شوند: پرورش دهندگان افراد مطیع یا متحول کنندگانی سلطه جو. هر دو یکسان هستند فقط از متدهای مختلفی استفاده می کنند. معمولاً فرزندان اول خانواده، افرادی ایرادگیر، مشکل پسند، و دقیق هستند و عاشق توجه به جزئیات مسائلند. افرادی وقت شناس، منظم، و با کفایتند که دوست دارند همه چیز به بهترین نحو انجام شود. از مسائل غافلگیر کننده نیز به هیچ وجه خوششان نمی آید.

نقاط منفی:  معمولاً این افراد کمی بداخلاق، ترشرو بی احساس به نظر می آیند. گه گاه به خاطر زورگویی و فشاری که بر سایرین می آورند، تهدید کننده و رعب آور هستند. چون فکر می کنند که همیشه حق با آنهاست و فقط خودشان همه چیز را می دانند، به دیگران اطمینان کمی دارند. ریاست مآب، ایرادگیر و نسبت به اشتباهات حساس و نکته سنج هستند.


-  فرزندان وسط خانواده

نقاط مثبت:  فرزندان وسطی، افرادی خانواده دوست هستند که دیگران از بودن با آنها لذت می برند. مهمترین نیاز آنها، آرام نگاه داشتن اقیانوس پرتلاطم زندگی است و شعار آنها "آرامش به هر قیمتی" است. اینها افرادی بسیار آرام و بی سر و صدا، شیرین و دوست داشتنی هستند و شنوندگان خوبی به شمار می روند. مهارت زیادی در حل مشکلات دارند چون همیشه هر دو جنبه ی یک مشکل را بررسی می کنند و دوست دارند همه را خوشحال کنند. همین مسئله باعث می شود که مشاوران و میانجیگران خوبی باشند.

نقاط منفی:  نسبت به فرزندان اول خانواده، احساس سلطه گری کمتری دارند، اما دوست دارند همه آنها را ستایش کرده و دوست بدارند—یا حداقل با آنها احساس شادی و خوشبختی کنند. از آنجا که سعی در راضی نگاه داشتن همه دارند، ممکن است به افرادی وابسته تبدیل شوند. نمی توانند خوب تصمیم بگیرند تا جایی که باعث رنجاندن دیگران می شود. همچنین برای شکست و اشتباهات دیگران، خود را سرزنش می کنند.


- فرزندان آخر خانواده

نقاط مثبت:  افرادی شاد و سرزنده اند که این شادی و سرخوشی را با خود همه جا می برند و دیگران را نیز از آن بهره مند می کنند. مهارت های مردمی آنها بسیار قوی است و عاشق این هستند که دیگران را با حرف ها و کارهایشان سرگرم کنند. هیچ کس برای آنها غریبه نیست و به سرعت با همه صمیمی می شوند. افرادی برونگرا هستند که از وجود دیگران انرژی می گیرند. از ریسک کردن واهمه ای ندارند.

نقاط منفی:  خیلی زود خسته می شوند. از طرد شدن واهمه داشته و افق توجهاتشان کوتاه است. افرادی خود گرا هستند. معمولاً به خاطر توقعات غیر واقعیشان از رابطه، که تصور می کنند در همه ی رابطه ها باید همیشه خوشی و خنده برقرار باشد، رابطه های زیادی را به فنا می دهند. اما نمی دانند که عمر چنین رابطه هایی بسیار کوتاه است.

  
نویسنده : فهیم بخشی fahim bakhshi .birjand ; ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها :

سخن زیبا

*من همه چیزم را به گرسنگی و مشقت های ایام جوانی مدیونم.(ناپلئون بناپارت)

*اتلاف وقت، گران بهاترین خرج هاست. (بالزاک)

*احتیاط، تنها برای پیران نیست، جوانانی که احتیاط نکنند بدانند که هرگز به پیری نخواهند رسید.  (باخ)

*عجیب است که انسان نه می تواند برای تولدش شادی کند و نه برای مرگش عزا بگیرد.  (ژرژ سیمنون)

*ازدواج، تنها زنجیری است که همگان به رضا و و رغبت آن را به دست و پای خود می بندند.(فرانسوا موریاک)

  
نویسنده : فهیم بخشی fahim bakhshi .birjand ; ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها :

امواج زندگی

امواج زندگی را بپذیر، حتی اگر تو را به قعر دریا ببرد ..

آن ماهی که همیشه بر سطح آبها می بینی مرده است

 

  
نویسنده : فهیم بخشی fahim bakhshi .birjand ; ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها :

در آمد 200 میلیونی در خانه / شما هم می توانید

کارآفرین نمونه ایران: «اگر می خواهید پول در بیاورید و ثروتمند شوید، جایی بهتر از کشور ایران نداریم. کشورهای غربی مانند کشورهای کمونیستی هستند و پولی که به شما می دهند را تا قران آخرش پس می گیرند. سی سال پیش که من به آمریکا رفتم این کشور سرزمین فرصت ها بود یعنی من مستقیما از فرودگاه آمریکا به سر کار رفتم اما امروز مطلقا چنین فضایی در آمریکا نیست، چون نرخ بیکاری آن کشور هشت درصد است و پولی که به شما بدهند به هر ترفندی از شما پس می گیرند. شما یک ایرانی به من نشان بدهید که برای تحصیل به آمریکا رفته و امروز در آن جا پول دار باشد!».

به گزارش  جام نیوز، دکتر علی اصغر جهانگیری، کار آفرین میهمان در اولین برنامه "پایش" بود که از شبکه اول سیما پخش شد. وی مردی است که با 50 سال کار و تلاش و نو آوری، کسب و کارهای متنوع و متعددی را پایه گذاری کرده است.
دکتر جهانگیری در سال 1324 در روستای کندلوس از توابع چالوس به دنیا آمد. وی در سال 1346 در رشته شیمی وارد دانشگاه تهران شد و پس از خدمت سربازی در سال 1350 برای ادامه تحصیل به آمریکا رفت. جهانگیری با چشم پوشی از فرصت های عالی شغلی در آمریکا و برای کمک به اعتلای ایران و ایرانی پس از اتمام تحصیلات به کشور بازگشت.
بخش هایی از سخنان سرشار از روحیه و اراده این کارآفرین نمونه را با هم مرور می کنیم:
من فعالیت خود را از فروش آدامس خروس نشان در روستا شروع کردم تا بتوانم تجارت را بیاموزم و صد ها شغل ایجاد کنم.
ما ایرانی ها که در یک قرن از پول نفت خوردیم و سرمان گرم بود از سایر منابع کشور غافل ماندیم؛ کشورهایی که نفت و گاز نداشتند چگونه به این رفاه و ثروت و مکنت رسیدند؟ بدانید که میلیون ها فرصت و تجربه اجرا شده از سراسر جهان به صورت رایگان در اختیار ما است.
آیا یک جوان حتماً باید به اداره ثبت احوال برود، استخدام شود و 300 هزار تومان حقوق بگیرد؟! دردناک است که بچه های ما اینگونه فکر می کنند.
من طرحی به سازمان ملل دادم که به عنوان گزینه برتر انتخاب شد به نام "باشگاه اشتغال یا بانک اشتغال"، بیایید برای اولین بار در ایران باشگاهی تأسیس کنیم که برای هر ایرانی در هر سن و با هر سطحی از سواد و سرمایه، خود اشتغالی ایجاد کند تا این جوان بتواند روی پای خودش بایستد؛ الان من دارم این کار را به تنهایی انجام می دهم.
این بانکی که من طراحی کردم موجودیش پول نیست موجودیش ایده است و اگر یک جوانی به من پیوست از شروع کار تا روز آخر در کنار او هستم؛ اگر مشکلی پیش آمد می تواند به من زنگ یا ایمیل بزند و اگر لازم شد با هم جلسه می گذاریم.
هر جوانی توانمندی و پتانسیل خاص خود را دارد. ما در اتاق فکرمان به این جوان ها سه ایده پیشنهاد می دهیم و می گوییم هر کدام را که جاذبه بیشتری دارد انتخاب کند و بعد به او کمک می کنیم. 
من روی پشت بام خانه یک دانشجوی خودم 10 هزار گل گوشت خوار کاشتم و 200 میلیون تومان فروش کردیم.
دکتر جهانگیری در پایان از مردم و به خصوص جوانان کشورمان خواست با مراجعه به وب سایت www.kianetco.ir با وی تماس مستقیم داشته و از تجربیاتش استفاده کنند.

  
نویسنده : فهیم بخشی fahim bakhshi .birjand ; ساعت ٧:۳٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩۱

خیام

من بی می ناب زیستن نـتـوانم

بی باده  کشید  بار تن  نـتـوانم

من بنده آن دمم که ســاقی گـوید

یک جام دگر بگیر و من نتوانم

 

  
نویسنده : فهیم بخشی fahim bakhshi .birjand ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها :

بچه ها

بچه ها با  دوست داشتن والدینشان  زندگی  می کنند.وقتی  بزرگ می  شوند،دوباره  آنها  قضاوت می کنند و گاهی هم آنها را می  بخشند.

 

 

ضرب المثل چینی

پول ، ثروت بی جان است ،ولی  بچه ها ثروت زنده هستند.

 

ژیلبرت سزبرون(نویسنده فرانسوی )

استعداد بچه ها  این است که همه چیز را کشف  می کنند،بدون این که  اسمش را بدانند.

 

آلبرت انیشتین (دانشمند  آلمانی )

تا زمانی  که  بچه های  بدبخت در دنیا وجود دارند . کلمه پیشرفت معنایی ندارد.

 

الکساندر دومای پدر (نویسنده  فرانسوی )

چطور ممکن  است  بچه ها  این  قدر باهوش باشند،در حالی که  خیلی از آدم  بزرگ ها نادانند؟

 

کلود میلر

تنها سلاح  بچه ها  علیه دنیا ‏‏، تصوراتشان  است 

 

  
نویسنده : فهیم بخشی fahim bakhshi .birjand ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها :

اما توچیز دیگری

در میان شب ها * شبهایی هستندکه با دیگر شبها فرق دارند, شبهایی که هیچ میلی به صبح شدن ندارند, شبهایی که در آنها ماه نیست , ستاره هم نیست , اما پر است از نام توعزیز مهربانم هرچند تو حتی به خوابهایم نمی آیی ولی من مهربانی ات را در آسمان خیالم به تصویر می کشم *


در میان ستاره ها * ستارگانی هستند که با دیگر ستاره ها فرق دارند , ستاره هایی که چشمک نمی زنند , هیچ وقت نمی میرند , ستاره هایی که آرام و قرار ندارند و همیشه در حا ل گردش ا ند ,در حال جستجو به دنبال بوی تو * بوی تنت * عزیزم , اما این ستاره ها هر کاری کنند نورشان به زیبایی نور چشمانت نمی رسد*


در میان درختان * درختانی هستند که با دیگر درختان فرق دارند , درختانی که میوه ندارند , برگ هاشان سبز نیست , درختانی که تا دلت بخواهد بلندند , اما باور کن در مقابل قد و بالای رعنای تو کم می آورند , این را یکی از همان درختان به من گفت , من خندیدم و پر شدم , پر شدم از غرور خواستن تو.


در میان روزها * روزهایی هستند که با دیگر روزها فرق دارند , روزهایی که هیچ
علاقه ای به شب شدن ندارند , روزهایی که خورشید , صورت خود را می پوشاند , ابرها خود را پنهان می کنند , روزهایی که چشمان من فقط تو را می بینند ,
تو را و تو را . این روزها روزهای به یاد ماندنی روزگار من اند *


در میان شعرها * اشعاری هستند که با دیگر اشعار فرق دارند , شعرهایی که ردیف و قافیه ندارند , وزنشان متفاوت است , شعرهایی که بی پایان اند , انتها ندارند , اما آهنگی دارند که تا ا بد در دل می ماند * مانند تو ای غزل ترین ترانه ! که مرا از ازل آغاز کردی و تا ابد با من خواهی بود * ای پایان ناپذیرترین شعر زندگی ام ! 


در میان آدم ها هم آدم هایی هستند که با دیگران فرق دارند , آدم هایی که دنیا , عشق و زندگی را به رنگ دیگری می بینند , آدم هایی که چشمانشان نور دیگری دارند , 
آدم هایی که همیشه عاشق ا ند , آدم هایی که هر شب از تنهایی و دلتنگی یک آدم تنها می نوازند , آدم هایی که شعر با دیدنشان بارانی می شود , آدم هایی که خود عشق اند,
آدم هایی که هر روز صبح با آب محبت وضو می گیرند , آدم هایی که همزاد غزل و قصیده اند , آدم هایی که مثل یک آوای شب شنیده اند , آدم هایی که مسیر هر روزشان با دیگران یکی نیست بلکه کوچه ی بن بستی است که سمت راستش عشق می بینی * سمت چپش وفا می بینی 

* و در انتهای آن وصال ***

آدم هایی که زندگی از نگاهشان جان می گیرد , آدم هایی مثل سوا ل مثل راز مثل مصرع آخر توی شعر , آدم هایی که مثل آخرین ستاره ی آسمان هفتم ا ند**

آدم هایی مانند تک شقایق باغ تنهایی , آدم هایی مثل زلالی آب , آدم هایی مثل پاکی کبوتر , آدم هایی مثل شیدایی بلبل * مثل شوریدگی شاعر .

آدم هایی هستند که باید درکشان کرد , باید لمسشان کرد , باید فهمیدشان .
این آدم ها تنها کسانی هستند که حرف دل افرادی چون من را به خوبی می فهمند .

آدم هایی از نوعی دیگر * از خاکی دیگر * از مکان و زمانی دیگر . آدم هایی که هر لحظه شان نورانی است . آدم هایی که سرزمینشان همیشه سرسبز است , همیشه پاک,


از شب ها نوشتم * از ستاره ها گفتم * درختان را نگاشتم * روزها را به تصویر کشیدم و شعرها را غزل گونه سرودم .

از آدم هایی حرف زدم که چون مروارید بسیار کم ا ند و حالا که به آخر رسیدم 
می فهمم تو با تمامشان فرق داری * تو فقط خودت هستی و تمام اینها از تو پیروی می کنند 

* همه شان مشابه تو هستند ولی تو مشابه هیچ کدامشان نیستی 

ای بی همتای نازم !

این شب سیاه زمانی شب شد که از چشمان تو گذشت * 

این ستاره های نورانی زمانی ستاره نام گرفتند که نام تو متولد شد *

این درختان بلند قامت زمانی نمایان شدند که تو قد کشیدی *

این روزها زمانی روز شناخته شدند که خورشید وجود تو بر آنها تابید *

این شعرها زمانی غزل و قصیده معرفی شدند که آهنگ صدای تو به آنها 
توازن بخشید *

و این آدم ها زمانی شهرت یافتند که تو الگویی برای آنها بودی *

ای کیمیای صحرای دل *

پس به من حق بده فقط به دنبال تو بگردم*

به من حق بده این گونه تو را بپرستم و بگویم دوستت دارم* 

و به من حق بده به این شکل جنون آمیز عاشقت گردم .

  
نویسنده : فهیم بخشی fahim bakhshi .birjand ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها :

مادر

مادر با دستی گهواره را و بادستی دیگر عالم را تکان می دهد.

((ناپلیون بناپارت))

  
نویسنده : فهیم بخشی fahim bakhshi .birjand ; ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها : مادر

زندگینامه جبران خلیل جبران

زندگینامه جبران خلیل جبران

 نویسنده و اندیشمند لبنانی ( 1883-1931 )


"جبران خلیل جبران" در ششم ژانویه‌ی سال ۱۸۸۳، در خانواده‌ای مسیحی مارونی (منسوب به مارون قدیس) که به خلیل جبران شهرت داشتند، در "البشری"، ناحیه‌ای کوهستانی در شمال لبنان به دنیا آمد. مادرش "کامله رحمه" زنی هنرمند بود که در سی سالگی، جبران را از شوهر سوم خود، "خلیل جبران" به دنیا آورد. شوهرش مردی بی‌مسئولیت بود و خانواده را به گرداب تهیدستی کشاند. جبران خلیل یک برادر ناتنی به نام "پیتر"، شش سال بزرگتر از خود و دو خواهر کوچکتر به نامهای "ماریانه" و "سلطانه" داشت که در همه‌ی زندگی به آنها وابسته بود. از آنجا که جبران در تهیدستی بزرگ ‌شد، از دانش رسمی بی‌بهره ماند و آموزش ‌هایش محدود به دیدارهای منظم [ =به‌سامان ] با یک کشیش روستایی بود که او را با اصول مذهب و انجیل و زبانهای سوری و عربی آشنا کرد. جبران هشت ساله بود که پدرش به دلیل پرداخت نکردن مالیات به زندان افتاد و حکومت عثمانی، همه‌ی اموالشان را گرفت و خانواده را آواره کرد. سرانجام مادر جبران برآن شد تا با خانواده‌اش به آمریکا کوچ کند. در ۲۵ ژوئن سال ۱۸۹۵، جبران در دوازده سالگی با مادر، برادر و دو خواهرش، لبنان را ترک و به ایالات متحده آمریکا رفت و در بوستون ساکن شد.
پدر بدخوی جبران که در آن زمان از زندان آزاد شده بود، مخالف سفر به آمریکا بود، در نتیجه همان جا در لبنان ماند و به خانواده‌ی خود نپیوست.
جبران در "بوستون" به مدرسه رفت و هوش و ذکاوت بالایی را از خود نشان داد و در دوازده سالگی، یادگیری زبان انگلیسی را آغاز کرد.  
اواخر سال 1896 بود که "دینسون هاوس"، بنیادگزار مرکز هنری "بوستون" به کمک یکی از دوستانش با جبران آشنا شد و از او خواست که وارد مرکز آفرینش‌های هنری او شود.
 ولی جبران یک سال پس از آن به زادگاه خود در لبنان بازگشت، تا دانش‌آموختگی را به زبان عربی در کشورش ادامه دهد. وی در آنجا به دبیرستان رفت و آغاز به خواندن دانش اخلاق و مذهب کرد.
جبران در آمریکا به نگارگری پرداخت و در سال ۱۹۰۸ وارد فرهنگستان هنرهای عالی در پاریس شد و به مدت سه سال زیر نظر تندیسگر سرشناس، "اگوست رودن" درس خواند. رودن برای جبران، آینده‌ی درخشان و تابناکی را پیش‌بینی نمود. زنان دیگری نیز در آینده وارد زندگی جبران شدند که از همه مهمتر، ‌می‌توان به خانم "مری هسکل" و "شارلوت تیلر" اشاره نمود. این دو زن، بویژه خانم "هسکل"، شاید بیشترین کارآیی را در زندگی فرهنگی، هنری و حتی اقتصادی جبران داشته‌اند.
جبران در سال ۱۸۹۸ وارد بیروت شد و به "مدرسه الحکمه" رفت. وی در این دوره، کتاب مقدس را به زبان عربی خواند و با دوستش "یوسف حواییک"، نشریه‌ای به نام "المناره" منتشر کرد که حاوی نوشته‌های آن دو و نقاشی‌های جبران بود.
وی در نوزده سالگی، دوباره راهی "بوستون" شد و پیوند عاطفی شدیدی با یک دختر سراینده به نام "ژوزفین پی بادی" که دارایی سرشاری از ذوق و فرهنگ داشت، پیدا کرد، ولی در همان زمان بود که مادر، خواهر و برادر ناتنی‌اش بر اثر بیماری سل از دنیا رفتند.
"ماری هسکل"، مدیر مدارس بوستون بود که مسئولیت پشتیبانی از جبران را پذیرفت و او را دوباره راهی مدرسه کرد.
جبران از همان زمان نوجوانی، به میدان هنر و شعر و نویسندگی گام نهاد. در پانزده سالگی، مدیر گاهنامه‌ی "الحقیقة" شد و در شانزده سالگی، نخستین سروده‌ی او در روزنامه‌ی "جبل" به چاپ رسید و در هفده سالگی، چهره‌ی بزرگانی چون "عطار" و "ابن سینا" و "ابن خلدون" و برخی دیگر از حکما و نویسندگان پیشین را نقش کرد. او پس از پایان دانش آموختگی رسمی خود، برای تکمیل هنر نقاشی به پاریس رفت و طی دو سال سکونت در فرانسه، افزون بر آشنایی با مکتب‌های گوناگون هنر نقاشی، کتابی با عنوان "الارواح المتمردة" (روان‌های سرکش) نوشت و در "بیروت" به چاپ رساند.
جبران در سال 1905، چکیده‌ای از نوشتارهای خود را در مورد موسیقی در روزنامه "المهاجیر" چاپ کرد. پس از آن، مجموعه‌ای از سروده‌های خود را در کتابی عربی زبان با عنوان "گریه، خنده و توفان ها" منتشر نمود که این کتاب به تازگی با نام "رویا (منظره)، توفان و محبوب" به زبان انگلیسی برگردان شده است.
در سال 1906، جبران، کتاب "spirit Brides" خود را که دربرگیرنده‌ی داستانهای کوتاه بود، به چاپ رساند و یک سال پس از آن، دومین سری از همین مجموعه را با عنوان "spirits Rebellious"  در دسترس خوانندگانش قرار داد. او که در این زمان در پاریس سرگرم یادگیری نقاشی بود، پس از چند سال آموزش در فرانسه، دوباره به بوستون سفر کرد.
جبران در سی و پنج سالگی، نخستین کتاب انگلیسی زبان خود را به پایان رساند و با نام "مرد دیوانه" در دسترس جانبداران خود نهاد.
زمانی که اخبار ناگوار از مرگ خواهر و برادر جوان و بیماری مادر به او رسید، به میهن بازگشت و پس از دو سال سکونت در میهن، باز سفری به پاریس کرد تا از هنرمندان آن سرزمین، بویژه "رودن"، لطائف فنون صورتگری را بیاموزد.
"رودن"، که سروده و نقاشی را در جبران به کمال یافت، او را با "ویلیام بلیک"، سراینده و نقاش انگلیس در قرن هجدهم بیشتر آشنا کرد و نام "ویلیام بلیک قرن" را بر جبران خلیل جبران نهاد.
جبران در این سفر، با بزرگانی چون "روستاند"، "دبوسی" و "مترلینگ" آشنا شد و از ذوق و اندیشه‌ی آنان، بهره‌های فراوان برد
جبران در سال ۱۹۱۰، بار دیگر به آمریکا رفت و در نیویورک در خیابان دهم دفتری را بنا نهاد کرد که سالها مکان گردهمایی نویسندگان و سرایندگان و هنرمندان عرب و دوستان و شیفتگان آمریکایی او بود. بهترین و پخته ‌ترین سروده‌ها و نقاشی‌های او در این دوران بیست و یک ساله‌ی سکونت در آمریکا شکل گرفت و به صورت کتابها و نمایشگاههای گوناگون به جهانیان نمایش داده شد و جبران را در زمانی کوتاه به اوج نام‌آوری رساند.
وی در این سال، گنجینه‌ی "آن سوی خیال" را منتشر کرد. "بالهای شکسته"، تنها داستان بلند او در مورد عشق، در سال 1912 در نیویورک به زبان عربی چاپ شد.
با وجود همه‌ی این نوشته‌ها و تلاش‌‌های هنری، هنوز موقعیت جبران به عنوان یک نویسنده در جامعه پابرجا نشده بود، تا اینکه در سال 1923 با انتشار کتاب "پیامبر" و پیشباز فراوانی که در سراسر دنیا از این کار شد، او موقعیت هنری خود را بر جای داشت. در همین سال بود که "مری هسکل" – زنی که جبران، رابطه‌ی عاطفی ژرفی با او داشت – به "جورجیای" آمریکا سفر کرد تا به طور کامل، از زندگی جبران بیرون رود. دیگر نام جبران خلیل جبران برای همه‌ی مردم دنیا شناخته شده بود و او همچنان به نویسندگی خود ادامه می‌داد.
از جبران رویهم رفته شانزده کتاب به زبانهای عربی و انگلیسی بر جا مانده ‌است که به ترتیب سال انتشار بر این پایه ‌اند :
 
الف - به زبان عربی:
۱. موسیقی (۱۹۰۵م.) ۲. عروسان دشت (۱۹۰۶م.) ۳. ارواح سرکش (۱۹۰۸م.) ۴. اشک و لبخند ۵. بالهای شکسته ۶. کاروانها و توفانها ۷. نوگفته‌ها و نکته‌ها

 
ب - به زبان انگلیسی:
۸. دیوانه ۹. نامه‌ها ۱۰. ماسه و کف ۱۱. پیشتاز ۱۲. خدایان زمین ۱۳. سرگردان ۱۴. مسیح، فرزند انسان ۱۵. پیامبر ۱۶. باغ پیامبر

در سال ۱۹۳۱، ندایی آسمانی جبران را به بازگشت فراخواند. سفینه‌ای از جهان غیب در رسید و جان شیفته‌ی او را در ساحل جدایی در برگرفت و جسم شریفش را نیز که تنگ‌چشمان دور از مسیح، شایسته‌ی دفن در جوار کلیسا نمی‌دیدند، بنابر وصیت [ =سپارش ] جبران، سفینه‌ی دیگری به زادگاهش بازآورد و به خاک "البشری" دوست داشتنی‌‌اش سپرد.

گردآوری و ویرایش : مریم فودازی

  
نویسنده : فهیم بخشی fahim bakhshi .birjand ; ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۱

امام علی (ع)

شایسته‌ترین مردم به عفو و بخشیدن،

 

 تواناترین آنان به کیفر دادن است

  
نویسنده : فهیم بخشی fahim bakhshi .birjand ; ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها :

مشکلات

مشکلات ما را متوقف نمی کنند، بلکه به ما آموزش می دهند.((برایان تریسی))

  
نویسنده : فهیم بخشی fahim bakhshi .birjand ; ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها :

← صفحه بعد
ابزار نمایش رتبه گوگل یا پیج رنک ,

.

, .